تبليغاتX
دل ساده من
صورت داغ مرا نسیمی از دیار دوست خنک کند
سلام

الان ساعت ۲ و ۳۷ دقیقه شب

خوابم نمیاد دیگه خسته شدم - از همه چیز - از دنیا - تنها کاری که نمی کردم این بود که آرزوی مرگ نکرده بودم که امروز از خدا خواستم منو بکشه ...

دیگه نمی دونم چیکار می کنم - بخدا خسته شدم - خسته ی خسته . زیر دوش حموم بودم - یه دفعه چشام به تیغهایی که تو حموم بود افتاد به طرفش رفتم می خواستم خودم رو راحت کنم - ولی ...

ای خدا خودت یه کاری کن ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 2:40  توسط دل من | 

سلام

خواب عجیبی دیدم که نمی تونم تعریف کنم - فقط میدونم با همه درگیر بودم و دعوا می کردم و گریه - گریه شدید . از خواب بیدار شدم چشمام خیس خیس بود -قرمز شده بود نمی دونم چه اتفاقی می خواد بیفته نمیدونم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 2:49  توسط دل من | 

سلام

یه سوال از خودم؟ اگه اینترنت نبود چی می شد ؟ هنوز هم منتظر آفلاین بودی ؟ باز هم هر وقت آدیتو باز میکردی دعا میکردی که آنلاین باشه ؟ خودت بگو ... چرا اینجوریه چرا همه چی کامپیوتری شده چرا - اصلا فرض کن چیزی به نام کامپیوتر و اینترنت وجود نداشت ... باز هم عاشق نمیشدی ؟ آخه تا کی همه چی  اینترنتی باشه تا کی ؟

چرا کسی نیست که که این آشغالها رو جمع کنه - چرا وبلاگ ... چرا دل نوشته رو کاغذ نباشه ؟ چرا دل نوشته ها هدیه نشن ؟ کاشکی میشد ... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:47  توسط دل من | 

ای کاش

ای کاش درس نمی خوندم . کاشکی درسم ضعیف بود مثل الان - کاشکی مدرسه نمی رفتم - روزی که معلم به من گفت تو انتخاب شدی واسه فلان مسابقه ذوق کردم ما کاشکی اون روز اتفاق دیگری می افتاد.

ای کاش ...

ای کاش اول نمی شدم در اون مسابقه .و معلم به خاطر درس خوبم به من پیشنهاد کار در مغازه اش را نمی داد.

کاش قبول نمی کردم اما ...

کاش ساعت ۸ وجود نداشت ساعتی که آن لحظه به وجود آمد و ... ازآن موقع بود .ساعت ۸ شب رفتن به مغازه و اولین تجربه مستقل بودن.کاش تجربه نمیکردم . حتی فکرش رو هم نمی کردم .

کلید رو گرفتم مشغول بودم در مغازه باز شد و من کسی رو دیدم که ای کاش نمی دیدم . خیلی سخته خیلی .

هفته ها گذشتن .. الان ۲ ساله که منتظرم .منتظر ... الان ۴ ماه هست که اون لحظه تکرار نشده و من همچنان از لحظه ها می ترسم و ترسم طبیعی است زیرا آن لحظه برایم تکرار ناشدنی بود . شاید همچنان تکرار نشدنی باشه .

همه چیز رو از دست دادم . .... درس خوبم -عقل خوبم و سلامتی ام.

 می ترسم ...ترس از لحظه ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:34  توسط دل من | 

سلام....

می ترسم

از لحظه ها نه از کسی - می ترسم که دیگه به وجود نیان و ترسم هم طبیعیه چون بعضیاشون هیچ وقت دیگه تکرار نمیشن . هیچ وقت اگه حتی ۱۰۰ سال هم صبر کنی دیگه شاید تکرار نشن. و نمیشن

آره باید هم بترسم . اگه من امشب خوشحال باشم ممکنه که این لحظه تکرار نشه ممکنه فردا با امشب فرق زیادی داشته باشه . اگه به انتظار لحظه ها باشی خیلی سخته خیلی .

ساعت ۱ و ۴ دقیقه بامداده و من باز هم خوابم نمیاد نمی تونم بخوام واسه اینکه ... اصلا ولش کنین.

باز هم دلم گرفته ... و می ترسم از اینکه لحظه ها تکرار نشن و ترسم طبیعیه  .

خداحافظ همه شما

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:7  توسط دل من | 

ساعت الان ۲ و ۳۶ دقیقه شب هست- دلم گرفته - دوست دارم گریه کنم اما می ترسم - می ترسم یکی بیاد بهم بگه مگه دیونه شدی این موقع شب گریه می کنی ؟ الان حدودا یه ۲ ماهی میشه که تا این موقع بیدار می مونم - نمیدونم چرا ولی ...

صبح که از خواب پا میشم سر گیجه دارم - طوری که درستی نمی تونم راه برم اما نمی دونم چرا - دوست دارم تا صبح بیدار باشم اما نمیشه - به زور خودم رو به خواب می زنم چون می ترسم - می ترسم یکی بیاد بهم بگه مگه دیوونه شدی تا این موقع بیداری ؟ گیج شدم گیج - الان هم بغض کردم - دیگه نمی تونم بنویسم و نمی دونم چرا ...؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:42  توسط دل من | 

سلام

سلام به همگی

سلام به اونایی که دل نوشته های منو می خونن و سلام به اونایی که دوسشون دارم- سلام به کسایی که دوسم ندارن- به اونایی که منو دیدن - به کسایی که منو ندیدن به اونایی که نمی دونن من حتی وجود دارم و ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:35  توسط دل من |